من آن ابرم که بارانش تو هستی / همان یوسف که کنعانش تو هستی

مسافر میشوم تا آخر عمر / در آن راهی که پایانش تو هستی

 


دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد


عاقبت با عشق و غم کوه امیدم آب شد

گفته بودی یوسف گم گشته باز آید ولی

یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد


تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی

 



پس از تو، خط قرمز می گذارم


پس از هر بی تو، هرگز می گذارم

مبادا واژه ها دستت بگیرند!

(تو) را در یک پرانتز می گذارم

 

هر انکه یار خواهد یار بسیار / ولیکن فرق دارد یار با یار

دل من سایه لطف تو میخواست / و گرنه سایه دیوار بسیار

 


پشت پا خوردم ز هر کَس که گفت یار منه

چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه

هرکه دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم

دیدم این دست محبت ، حلقه دار منه   

 

زندگی رو از شیشه ی جلو نگاه کن ، نه از آیینه ی عقب

 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد

 

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای برزگ دارم